محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
34
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى )
آبم از سر ز غم عشق تو بگذشت و بشستم * دست از ديدهء خونبار كه دريا بگرفتش هوش تا صبح قيامت دگر آن مست نيايد * كه شد از چشم تو او بى خود و صهبا بگرفتش خط سبز است و يا هاله بگرد مه رويش * يا خدا اين نكند آه دل ما بگرفتش سرو باليد به بالا و زمين تا بر زانو * به خود از غيرت آن قامت و بالا بگرفتش بر صفى نيست ملامت ز جنون زانكه به فكرت * نقش روى تو پرى بست كه سودا بگرفتش [ چشم تو مىرود همى از خود و اين دل از پيش ] چشم تو مىرود همى از خود و اين دل از پيش * دل نرود گرش ز پى مىرود از نگه ويش دل بتطاول و تلف ماند فرو ز هر طرف * غمزه كشد دما دمش طره كشد پياپيش روزى از آن عقيق لب بوسه نمود دل طلب * هى زد و گشت در غضب عقل ز سر شد از هيش رفت و كشيد دامن او از كف من بگفتگو * روز و شبم به جستجو تا به كف آورم كيش كرد اگر ز من نهان روى چو مهر و شد روان * خواست ز پى شود دوان اين تن زار چون نيش بود ز نازى ار كه وى بوسه ز لب نداد و مى * ورنه به من نداده كى بوسه به مستى از ميش